خرید بک لینک
سلام خداجونم...

میدونم خیلی من و تو ازهم دور شدیم...خدا بیا خالصانه باهم حرف بزنیم...

من سوال میپرسم تو جواب بده

خدای من خسته نشدی از طرح تکراری زجرکشیدن من...لبخندزدنهای مزحک من اما ناله دلم..

خدای من

من.فاطمه خسته شدم

خسته شدم از زندگی کردن تو این شرایط ..دلم آرامش میخواد...لبخند از ته دل میخواد

دلم تب خوشی میخواد

از همه خسته شدم...از اینکه زن بابام با ما تو ی خونه زندگی میکنه با بچش خسته شدم

از اینک خواهرم هی حرص میخوره و با رفتاراش ازار میبینم خسته شدم...

خسته شدم ک پدرم درکم نمیکنه

خسته شدم که مادرم باهام خوب برخورد نمیکنه

دلم میخواست مادرم باهام خوب بود... از اول..بغلم میکرد.باهام شوخی میکرد.پشتم بود..

هی خدا

سهم من از این دنیا چیه؟؟؟ خدا من دلم گرفته از انتخابایی که برا من کردی...دلم گرفته از اینکه سعی میکنم بیخیال باشم اما نمیشه...دلم گرفته از اینکه مثل احمقا بگو و بخند راه میندازم اما تو درون نابودم

از خودم بدم اومده که آنقدر احمق شدم که درس هم نمیخونم

...

از خودم از همه خسته شدم

میدونی روزی چندبار دلم میخواد بمیرم

..

دلم میخواد قدرت تغییر شرایطو داشته باشم

..

چقدر نقشه اون روزی و میکشم که این زن و بچش دیگه خونه ما نباشن

...

خدا کاش منو بجای بابابزرگ پیش خودت میبردی

خسته شدم از صحنه ی تکراری نق زدن و غرغرکردن مادرم و خواهرم..

خدا ... خاطرات گذشته تلخی که داشتم داره عذابم میده

خدا

خیلی نامردی

برچسب: نویسنده: مهتاب جلالی تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 23:48

صفحه بندی