برهمگی
دوهفته پیش تو اینستا دیدم یکی بهم پی ام داده تو دایرکت
دیدم اسمش داریوشه
ی عکس نوشته برام فرستاده بود منم لایک کردم
ی عکس دیگ فرستادم
بعدم گفتم درسته و بعد لایک کردم
میگف کاش زمان پدر و مادرامون زندگی میکردیم
یکم بحث کردیم
فرداشبشم بهم پیام داد
خواهرم میدونس .... ک این بهم پیام داده
منم جوابشو دادم
ازم پرسید باهام دوس میشی
یکم بحث کردیم و بهش گفتم فردا جوابتو میدم
پسره 24سالش بود و نظامی بود مهندس الکترونیک و ی دوره ای هم ک مربوط ب هواپیما بود میگذروند
تهران بود ...اصالتا مازندرانی بود
خواهرم گف
اره موقعیتش خوبه .... بازم خودت میدونی اما شاید دیگ برات اینطوری پیش نیاد ...و این حرفا
بالاخره یکم با خودم کلنجار رفتم و قبول کردم....
شمارمو گرفت
عکسمو هم احمق شدم فرستادم گرچه روی پروفایل اینستام بود
ی 2هفته ای حرف زدیم
یینی فقط پیام
حتی زنگ هم نزد حس خوبی اصلا نداشتمممممم
اصلاااا
و بالاخره امروتصمیممو گرفتم
پیچ اینستامو قفل کردم و انفالو کردمش
و شمارشو حذف کردم...
امروز دوستم تو مدرسه بهم گف این داریوش تو رو هم فالو کرده
گفتم اره تورو هم فالو کرد؟؟گف اره
بعد گف؛:دیشب داشتم عکسارو لایک میکردم بهم از اینستا پیام داد ک:کنکوری بگیر بخواب.
...
حس میکنم بهترین تصمیمو گرفتم...چون این آدم بدرد من نمیخورد نه از نظر رفتار نه روحیه
همش میخواست بگه جهان بده...دنیا بده...شرایط بده
درضمن این آقا من پنجشنبه براش پیام فرستادم جوابمو نداد دیروز هم نه من پیام دادم نه اون پیام داد
درحالیک ب دوست من پیام داد
شاید نمی دانست ما تو ی کلاسیمم
...
فقط از اینک2تا عکسمو داره میدونه مدرسم کجاس ناراحتم
ک نکنه چیزی بشه
...
خدایا کمکم کن
برچسب:
نویسنده: مهتاب جلالی