خدابیامرزتش....
چرا حس میکنم زندگی برام سخت شده....
حس میکنم درکنار زندگی پیش زن بابام دارم اذیت میشم...کاش بالا پول داشت خونه ما یعنی منو و خواهرم و مادرمو از زنش و پسرکوچیکش جدا میکرد...
ما واقعا بابرادرم مشکلی ندارم....اما واقعا حضور مادرش منو عذاب میده
حس میکنم عمرم کم میشه...
میدوین اصلا با ما فرق داره...فقط پسرشو کتک میزنه...یا سرهرچیزی فحاشی میکنه...
خواهرم یک ساله باهاش حرف نمیزنه منم ی پنج ماهی میشه...
همین چند روز پیش ی موضوعی رو یا بد متوجه شد یا از قصد جوری دیگ بابا گفت..نزدیک بود تو تونل تصادف کنیم و بین بابام و عمم اختلاف پیش بیاد
خدا یعنی جواب کاراشو میبینه؟؟
وقتی مامیخوایم درس بخونیم بچشو ساکت نگه نمیداره..بچشو با درآوردن گریه خوابش میکنه...
تو اتاقی ک هست با بچش بازی نمیکنه برا همین بچه تمایل داره بیاد بیرون...
خدا...اینهمه بدی کرد..جواب میبینه؟؟
چرا زندگی ما اینطور شد؟؟
بابای من ک حتی ب صورت ی زن با منظور نگاه نمیکرد...
درحالیک این زن درحالی ک شوهر داشت با بابای من دوست شد...باهاش میرفت کوه..تهران...تفریح...
میومد خونه ما.... یبار کل جهیزیشو آورد خونه ما،رفت تو ی اتاق خواب ما گذاشت.. شبا اینو بابا پیش هم میخوابیدن... درحالیک شوهر داشت .بچه داشت..
مادرم مریض شد شب تا صبح توخونه راه میرفت...
هی خدا...
بعدم طلاق گرفت... ی مدت بابا براش خونه جدا گرفت...باز یکسره شدیم بعد مدتی...
مادرمو تو بیمارستان شوک میدادن و....
ااالان بهتره فقط قرص مصرف میکنه...
خدایا کاش بابا بفهمه چقدر وجود این زن مارو عذاب میده..
برچسب:
نویسنده: مهتاب جلالی